تبلیغات
 ... خوش آمدید

شما تا 25 ثانیه ی دیگر منتقل می شوید

با عرض خسته نباشید به دوستان عزیز ،
از امروز دیگه روی سیستم ایجاد و مدیریت سایت وی سی پنل مطلب مینویسم ،
الان هم در حال انتقال مطالب وبلاگم با كمك سیستم انتقال مطالب وی سی پنل به سایت جدیدم هستم .
شما تا چند لحظه ی دیگه به طور خودکار به سایت جدید وارد می شوید ...
اینم آدرس سایت : http://planetdl.ir


/post/archive/1389/5
/post/archive/1389/4
/post/archive/1389/3
/post/archive/1389/2
/post/archive/1389/1
/post/archive/1388/12
/post/archive/1388/11
/post/archive/1388/10
/post/archive/1388/8
/post/archive/1388/7
/post/archive/1388/6
/post/archive/1388/5
عنوان :و خداوندگار....
متن :

مقدمه نویسنه :

سلام اسم من شایان هست و 15 سالمه...و این داستان خودمه

این پنجمین داستانمه که فقط اولیش رو خودم دوست داشتم  اما این یکی داستانم رو فکر کنم  موفق تر باشه !!

این داستان رو با نگرش و زبان  کهن  نوشتم...

از ایران کهن...

البته هیچ چیزش به تاریخ واقعی ربط نداره به جز اسم ها !!

یه وقت نرین بگین " با با یاره 2 کلوم تاریخو بلد نیست فقط نوشنه " نه بلکه من تاریخ ایران کهن رو خوندم اما به دردم نخورد !!

پس خودم تاریخ نوشتم :

مقدمه داستان

در روزگارانی که خورشید درخشان بر سرزمین امن و آزاد ایران کهن می درخشید ، در زمانی که تهماسب ، شاه پارس بر سرزمین

پارسیان حکومت می کرد ، زمانی که قهرمانان و پهلوانان به جنگ دیو ها و اژدهایان می شتافتند و گاه و بی گاه پیروزمندانه به دیار

خویش باز می گشتند ، کودکی متولد شد که نامش را دستان ، فرزند تنسه روحانی زردشتی که اوستا را گرداوری کرد نهادند.

در هنگامی که طفل اولین نفس های  خود را سرداد ، باد  تندتر وزدین گرفت ، باز ها بر شاخسار ها نغه ی بهاری سردادند هرچند

که هنگام پاییز بود ، رودها خروشان تر شدند و ماه درخشان تر شد ، اما هیچ کس از این وقایع اطلاعی نیافت...

همزمان با دستان ، شایگان در سرزمین آس ، فرزند هفت سر بر فراز قله نفرین شده آس بدنیا آمد.

شایگان کودکی با چشمانی سبز رنگ بود ، در نظر پارسی ها چشمان سبز به معنای بد شگونی و بی قبالی بود اما از نظر ساکنین

آس ، چشم سبز- که از هر هزار نفر یک نفر چشم سبز از آب در می آمد – به معنای نایب السلطنه و پادشاه آینده آس بود.

از نظر هیچ  یک از ساحران ، پیش گویان ، پدید آورندگان و حتی خود هستی ، میان شایگان و دستان هیچ رابطه ای وجود نداشت ،

اما در آینده ای نزدیک حتی خدایان آب و آتش ، بد و خاک و اله های آنها توان مقابله با آنها را نداشتند....

بخش 1

دستان ، کودکی بود که در سرزمین آسودگی و آزادی رشد کرده , همه خوراک ها ، هدف ها و پله های ترقی بر او مهیا بود .

او کودکی قانع به بار آمد ، قدرت هایش را در راه خیر و نیکی پرورش داد و مهرش بر دل همگی نشست ، اما شایگان کودکی

حریص و طمع کار ، ضاهری خشن و زخمناک که در میدان جنگ ،  بر رخسارش نشسته بود ، کودکی نه ساله ، قدرتمند تر از

سایرین و حریص به سرزمین پارس .

این حرص . طمع فقط در وجود شایگان نبود بلکه در وجود تمام ساکنان آس این تمع نهفته بود !!

آس نشینان در قصه های کهن شنیده بودند که روزی خداوند عالم – همان زردشت نامش را بسیار میبرد -  پس از آدم . حوا ، کوه ها

و جلگه ها ، دریا و خشکی ،باد و باران ، رشک و غضب و عشق را آفرید ، دو خشکی را آباد کرد ، یکی آرزمان که ایران نام

گرفت  و دیگری آرساک که آس نامش را نهادند .خداوند ، پس از خلق آرزمان و آرساک در آن دو پادشاه نهاد ، یکی جمشید و

دیگری به نام زردگون و بر آنها خواند که با یکدیگر وارد جنگ نشوند و بر هم رشک نورزند تا سرزمینشان آباد بماند ...

 

ادامه دارد...